نفوس مرده
اپیزود اول :
« پاول ایوانویچ چیچیكوف » تصمیم گرفته است ثروتمند شود . او از شغل خود در گمرک دست میکشد و راهی پیدا میکند تا هم « ابلهان » را بفریبد و هم سر اداره آمار و مالیات کلاه بگذارد .در آن روزگار ، «سرف ها» دهقان های روسی بودند که مانند برده خرید و فروش می شدند تا بر روی زمین های صاحبانِ خود کشاورزی کنند . اداره ی مالیات چند سال یک بار ، سرف ها را سر شماری می کرد و به کسانی که صاحب تعداد مشخصی «سرف» بودند، زمینهای وسیعی واگذار میکرد و مالکان این زمینها هم میتوانستند از بانکهای دولتی وام های کلان بگیرند . طبیعی بود که در فاصله ی میان سرشماری ها ، تعدای از سرف ها می مردند ؛ اما ، این « نفوس مرده » توسط اداره آمار و مالیات زنده محسوب می شدند . « پاول ایوانویچ چیچیكوف » ، تصمیم می گیرد سرف هایی را که بعد از آخرین سرشماری مرده اند ، به بهایی اندک از صاحبان آنها خریداری کند و آنها را به شکل صوری به منطقه ای انتقال دهد و با این کار از زمین های وسیع و وام های کلان برخوردار شود .
« نفوسِ مرده » ، رمانی مشهور از گوگول نویسنده ی شهیر روسی است . گوگول در این رمان ِ ناتمام ! راوی ِ ماجراهایی است که در جریان خرید و فروشِ « نفوس مرده » ، میانِ چیچیکوف و مالکان بزرگ و کوچک ایالات روس می گذرد . مالکانی که بر اثر قحطی و وبا در تنگنا به سر می برند . مالکانی که هم « سادهلوح » اند ، هم «حقه باز» اند و هم با « وجدان خود کنار آمدهاند» .خواننده ی رمان ، به تدریج در می یابد که منظور نویسنده از « نفوسِ مرده » همین مالکان است . انسان هایی که بر خلاف سرف ها ، به لحاظ حقوقی زنده اند ؛ اما ، به لحاظ اخلاقی و وجدانی مرده محسوب می شوند .علیرغم فضای طنز آلود رمان ، تصویری که گوگول در این رمان از جامعه ی دوران خود ارائه می دهد ، وحشتناک است ، تا جایی که خودش هم با مرور آن وحشت زده شد و تصمیم گرفت جلد دومی بر آن بنویسد و ماجرا را بر مبنای ِآرمان هایی معنوی ، ختم به خیر کند . می گویند وقتی دست نوشته های اولیه اش را برای پوشکین می خواند ، پوشکین با صدایی بغضآلودی فریاد كشید : « وای خداى من! چقدر روسیه ی ما غمانگیز است »
آپیزود دوم :
مشابه همین ماجرا را در یکی از داستانهای جنایی – پلیسی خوانده ام . یکی از همان داستانهای جیبی که انتشارات آسیا (؟) درصفحات کاهی چاپ می کرد و قبل از انقلاب از رونق خوبی برخوردار بود و تا سالها پس از انقلاب هم ، دست به دست و جیب به جیب ! می گشت .در این داستان ، خریدارِ « نفوس مرده » صاحب ِ یک شرکت جزء بیمه بود . او کسانی را که تازه مرده بودند ، در شرکت خود بیمه می کرد و با پرداخت « خسارت بیمه عمر» برای آنها سند سازی می کرد ، تا به ظاهر به شرکت بیمه اش خسارت وارد کند و از این طریق از یک شرکت بیمه ای بزرگتر کلاهبرداری کند . شرکتی که در آن خودش و سرمایه ی شرکتش را ، بیمه کرده بود . افسوس که نام این داستان و نویسنده اش را به یاد ندارم .
آپیزود سوم :
باز هم ! مشابه همین ماجرا را در صفحات روزنامه ها و سایت ها می خوانم ! باز هم یک نامِ سه هجایی ! مانندِ « پاول ایوانویچ چیچیكوف » . البته این بار ماجرا واقعی است . آدم ها ، شرکت ها بیمه ها ، مرده ها و نفوس مرده !…«وای خدای من ! چقدر ایران ما غم انگیز است » . از خودم می پرسم : راستی ، « یک آدم چقدر زمین می خواهد ؟ * »